سيد محمد كمره اى
391
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
بتول هم آبگوشت كلم بار كرده ، نزديك ظهر بيرون آمده رفتم در خانه مرآت الممالك ، تلفن به خانه مشير اكرم زده كه بدانم ناهار منتظر من هست و به شهر آمده يا خير ؟ جواب از پسرش آقا ميرزا موسى خان آمد كه منتظريم و آقاى عظيم الدوله مىآيد . گوشمالى ميرسيد مصطفى خان بعد بيرون آمده ، سه جاروب خريده ، قبلا هم حبيب المجاهدين را ديده گفت اين محله كار داشتم و قصد داشتم منزل شما هم بيايم . گفتم من جايى مهمانم . شايد بيايم و شايد نيايم . شما اگر ناهار اينجاها گيرتان نيامد ، در خانه آبگوشت كلم داريم ، برويد و ميل كنيد . بعد سوار واگون توپخانه تا خانه مشير اكرم پياده ، خودشان منزل عصمت السلطنه . من و آقايان ميرزا موسى خان و ميرزا احمد خان ناهار چلو و مسماى بادنجان و آبگوشت و يتيمچه بادنجان خورده ، بعد از ناهار آقاى مشير اكرم هم آمده عنوان فرار و قايم شدن مير سيد مصطفى خان و اينكه پدرش روز پنجشنبه در شهر و صبح جمعه در شميران به آستان مقدس وثوق الدوله تذلل ، و چندان اعتنايى هم به او نشده بود . ليكن به مشاور الملك و اقتدار الدوله توسل كه بلكه از كارش منفصل نشود و تنبيه او را هم ببخشند . ليكن تصميم وزير ماليه اين شده بود كه او را تنبيه و گوشمالى داده باشند . بعد صحبت استقراض عظيم الدوله را نمودم كه آيا شما ضامن مىشويد و الا من بايد رهينه بگيرم . قرار شد كه اگر عظيم الدوله وجه بخواهد ، رهينه ملكى بگيرم . بعد از خانه عصمت السلطنه تلفن و آدم آمد كه معتضد الملك منتظر شما است . مشير اكرم بلند شد برود ، من هم چون عصر بود ديگر نماندم و به آقاى مشير اكرم گفتم به آقاى عظيم الدوله بفرماييد كه بايد رهينه بدهيد . بعد سوار واگون شده ، درب بازار پياده ، آقا ميرزا محمد على جاويد را ديده ، گفتم چرا شهر ماندهاى ؟ گفت هنوز عمل ده كه از جمشيد خريدهام و شش هزار تومان به بانك دادهام ، از ماليه نگذشته . مىخواهم پول را از بانك بگيرم و بروم . بعد از درب حجره آقا ميرزا على اكبر ساعتساز گذشته ، ديدم نايب عبد الله خان و آگاه با او نشسته . به شوخى گفتم يك روز هم مرا با رفقا وعده بگير ، قدرى صحبت نماييم . قبول نموده ، رد شدم و به منزل خلخالى كه فرموده بودند يك